تبليغاتX
رویای عشق
دریای آبی
http://azadeh1366.persiangig.com/image/bithday.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 11:14  توسط fatemeh  | 

مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت.

چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند.

او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد.

وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.

پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشور به همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجود مي آيد.

بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است.

بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد.
فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت.

او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.

کسادي عمومي شروع شده است.

آنتوني رابينز يک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد: انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 11:13  توسط fatemeh  | 

دوستان  می توانیدپاسخ سوالات مربوط به کامپیوتر را در این وبلاگدریافت کنید خوشحال میشم بتونم کمکی کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 20:50  توسط fatemeh  | 

دیروز سه شنبه بود برام خیلی روز سختی بود با تمام وجودم غربت را حس کردم  نزدیک یک ساعت گریه کردم  بابام نه اون مرده من از پدرم متنفرم ۱۳ سال از مامانم جداشده  و خیلی مرد بدیه از نظر من اون یک حیوونه  .........خرجی من را او میده و خرجی مامان و آبجیم را هم دادگاه ازش میگیره و بهشون میده.از یک هفته قبل بهش زنگ زدم و گفتم پول ندارم اما از اونجایی که فقط به فکر جمع کردن پوله بهم پول نداد مونده بودم چی کار کنم از منصوره دوستم یه کم پول قرض گرفتم اما از اونجایی که نرخ پول تاکسی و غذا و ....بالا کشیده بود پولم تموم شد مونم دیگه چی کار کنم موجودی ام صفر شد خیلی دلم گرفته بود فکر خود کوشی به ذهنم رسید اما به این فکر می کردم مادر بدبخت من چیزی جز سختی در زندگی اش ندیده بود این هم یک غم براش می شد به آبجی ام که۸سال از من کوچکتره فکر می کردم که تنها تکیه گاهش من بودم به داداشم که به خاطر اختلاف پدر ومادرم معتاد شده بود تصمیم گرفتم بروم سر کار با چند نفر صحبت کردم قرار شد بروم توی یک خدمات کامپیوتری نمی دونم چی کار کنم خدا هم که ما رو به کل فرامو ش کرده هر چی صداش می زنم جوابمو نمی ده  من به نظرم آدم هر چی بد جنس تر باشه خدا بیشتر دوستش داره  مادر من اونقدر مهربونه که هیچکس از دستش ناراحت نیست از همه بچه های پدر بزرگم مهربون تر وساده تر وبا معرفت تر و اصلا حس حسادت توی وجودش نیست اما شانسش از همه بدتر است با این همه سختی هم  اونقدر سپاسگذار خدا هست که من در حیرتم اون از داداشم  از وقتی که دانشگاه رفت معتاد شد و بعد هم با یک بچه و زنش سربار مادرم شدن  و پدر نامردم قیدش را زده  چون دوست داشت کراکی بشه اما فعلا معتاد هست  این از من که مطمئنم با وجود پدرم نمی تونم ازدواج کنم  و اصلا هیچ کس خوبی به خواستگاریم نمی آید حالا موندم چی کار کنم حالم خیلی بده. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 20:38  توسط fatemeh  | 

امروز خیلی خسته شدم الان در سایت دانشگاه  هستم این ترم برای اینکه کمتر به رضا فکر کنم کار دانشجویی برداشتم رضا همه کس منه اما الان ۴ماهه که ندیدمش من از سال سوم راهنمایی عاشق رضا شدم و تا سال دوم دبیرستان دایما به فکرش بودم خیلی خیلی دوستش داشتم الان هم دارم اون موقع رضا سوم دبیرستان ریاضی می خوند منم به عشق رضا رفتم رشته ریاضی تا اینکه سال بعدش رضا مهندسی برق کرمان قبول شد منم تصمیم گرفتم برم برق تو همون دانشگاه تا حد اقل زود به زود عشقم راببینم اما بعد از چند ماه میثم وارد زندگی ام شد من که رضا را خیلی نمی دیدم و علاقه میثم را دیدم کم کم دل بهش بستم با این وجد به یاد رضا هم بودم من و میثم نزدیک یک سال تقریبا رابطه خوبی داشتیم میثم دوست صمیمی داداشم بودو یک دفعه رابطشون به هم خورد من خیلی حالم بد بود امتحانات نهایی را پشت سر میگذاشتم وکلا بی خیال مهندس برق شدم اما بعد از اینکه نتایج کنکور آمدّ مهندسی فناوری اطلاعات را اوردم من رتبه ام ۲۲۴۲شده بود و رتبه رضام۲۴۰۰بود راستی من و رضا متولد ماه مهر هستیم رضا اون قدر پسر خوبیه که از خدا می خوام برام به عنوان یک نعمت بزرگ عطایش کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 14:18  توسط fatemeh  |